کد مطلب: 39086
تاریخ انتشار : 1398-08-01 09:38
مهدی آیین‌پرست بارها در جبهه شیمیایی شد و آخرین بار در شلمچه توسط گازها خردل به شدت مجروح شد تا اینکه هشت سال بعد در اثر جراحات وارده به شهادت رسید.

به گزارش ايلام بيدار ، ۳۹ سال پیش که آقا مهدی عزمش را برای رفتن به جبهه جزم کرد، کوله بارش را بست و پاشنه‌های کفشش را ورکشید تا به فرمان امامش لبیک گفته باشد شمسی خانم کلامی حرفی نزد. برعکس مشتاق رفتن همسرش هم بود، می‌دانست میدان پیش رو میدان حضور مردان مرد است که برای دفاع از ناموس و اسلام باید جانفشانی‌ها کنند و چه کسی مردتر از همسرش. برای همین خودش پیش قدم رفتن او به جبهه شد.
شمسی مهربانی همسر شهید جانباز مهدی آیین پرست است. آقا مهدی جانباز دوران دفاع مقدس، کسی است که سال‌ها با درد ناشی از جراحت‌های شیمیایی زندگی کرد و هفت سال بعد در حالی به شهادت رسید که نه حرفی از جانبازی‌اش بود نه شهادتش. «بچه‌ها و خود آقا مهدی دوست نداشتند دنبال پرونده جانبازی و شهادت بروند، آقا مهدی همیشه می‌گفت خداراشکر خانه و زندگی خودمان را داریم و احتیاجی به پول دیگری نیست» همین هم باعث شد تا نام مهدی آیین پرست گمنام باقی بماند. به بهانه دیدار اعضای فرهنگسرای عطار با مدیر این فرهنگسرا راهی خانه شهید آیین پرست شدیم تا از زندگی شهید بشنویم.

مهم نبود که سنی از آقا مهدی گذشته بود و دیگر مثل قبل جوان و چالاک نیست، مهم احساس دین و تکلیفی بود که روی دوش خود و خانواده‌اش حس می‌کرد‌. این را شمسی خانم هم گوشزد کرده بود که چقدر خوب می‌شود اگر یکی از ما به جبهه برود «اوایل جنگ بود، یکبار رو کردم به آقا مهدی و گفتم چرا شما به جبهه نمی‌روید؟ دوست داشتم یکی از اعضای خانواده در جبهه باشد، گفتم اگر نمی‌روید اجازه بدهید علیرضا (پسرم) برود، علیرضا گفت مادر من که چیزی بلد نیستم. همین شد که خودش در مسجد اسم نوشت و سه ماه بعد هم به جبهه رفت.»
متولد سال ۱۳۰۹ و معلم مدرسه و اهل همدان بود، سال ۴۱ با شمسی خانم ازدواج کرد و وقتی فرزند دومشان به دنیا آمد به تهران نقل مکان کردند. سه فرزند دیگر خانواده در تهران متولد شدند. شمسی خانم تعریف می‌کند «باهم یک نسبت دور فامیلی داشتیم. ازدواجمان خیلی ساده برگزار شد بدون گل و ماشین عروس و آرایشگاه، مثل امروز نبود که برای هر کدام از این کارها چند روز درگیر باشیم.»
شیرینی زندگی ارام و عاشقانه‌شان را می‌شود از تعریف‌های شمسی خانم درباره همسرش فهمید «از اخلاقش هرچه بگویم کم گفتم. کمتر رفتار او را امروز در آقایان می‌بینم. با شاگردان، با مردم، با بچه‌های خودش بسیار مهربانانه رفتار می‌کرد. بسیار متواضع بود. یکبار برای دیدن یکی از اقوام به بیمارستان رفته بودیم که یکی از دکترها او را شناخت، آقا مهدی به روی خودش نیاورد، دکتر جلو آمد و آشنایی داد که شما معلم ما بودید. در جبهه هم همینطور بود، خودش را به عنوان یک کارگر بسیجی ساده معرفی کرد و راهی جنگ شد تا اینکه چند نفر از شاگردانش او را دیدند و بقیه فهمیدند معلم است. خودش را بی سواد جا زده بود تا بتواند راحت‌تر کار کند. با اینکه آدم کم حرفی نبود اما بیشتر از جبهه صحبت می‌کرد، فقط گاهی از ایثار جوان‌ها در میدان جنگ حرف می‌زد.»
همان یکبار کافی بود تا آقا مهدی عاشق جنگ و جبهه شود، سلوک و منش رفتاری‌اش چنان بود که هم خودش شیفته این فضا شد و هم دیگران را شیفته خودش کرد «اولین باری که به جبهه رفت عاشق جبهه شد. از سال ۵۹ تا ۶۷ به مدت هشت سال و ۱۰ ماه خدمت کرد، یعنی تمام این هشت سال جنگ را در جبهه بود. در این مدت چندبار هم به شدت مجروح شد. یکبار در غرب تیر کاتیوشا به نزدیکی اتومبیلشان اصابت کرد و همه به بیرون از ماشین پرتاب شدند، او را به بیمارستانی در تهران آوردند اما به ما خبر ندادند تا اینکه چند روز بعد خبردار شدیم. چندبار هم شیمیایی شد. اخرین بار در شلمچه به شدت شیمیایی شد به صورتی که در اثر گاز خردل تمام بدنش تاول زد و تا زمان شهادت نقاطی از بدنش سوخته باقی ماند. گاز خردل همه سینه‌اش را سوزانده بود. سال ۷۴ زمانی که او را داخل قبر گذاشتند روی کتفش گوشتی نمانده بود.»

در همه این سال‌ها شهید آیین پرست مثل یک شهید گمنام در میان نزدیکان و آشنایان بود. «معلم‌های بچه‌ها خیلی اصرار داشتند که پیگیر پرونده شهادت همسرم باشم. یکبار به بنیاد شهید مراجعه کردم که دیدم در بین پرونده شهدا به دنبال پرونده همسرم می‌گردند‌، بعد هم کارمند بنیاد گفت همسر شما شهید صددرصد است، از ساختمان بنیاد شهید تا خانه را با حال خوبی آمدم. سه سال پیش من را از طرف مقداد خواستند، وقتی رفتم اطلاع دادند که درجه سرهنگی به خاطر فعالیت‌های زیاد همسرم در جبهه به او داده‌اند که باعث خوشحالی ما شد.»
شمسی خانم ادامه می‌دهد: «همیشه انتظار شهادتش را داشتم چون لیاقتش را داشت و خودش هم دوست داشت. فضای آن دوران اینطور بود که هر لحظه منتظر بودیم کسی در خانه را بزند و خبر شهید شدن اعضای خانواده را بدهد. زمانی که آقا مهدی به شهادت رسید هم من و هم بچه‌ها تسلیم رضای خدا بودیم. خودش در وصیتنامه‌اش نوشته بود اگر لیاقتش را داشته باشم دوست دارم شهید شوم. خداراشکر بچه‌ها در شهادت پدرشان خیلی آرام بودند و بعدها جای پای پدر قدم گذاشتند.»
هر پنج فرزند شمسی خانم و شهید مهدی آیین پرست تحصیلات عالیه دارند و باعث افتخار مادری هستند که به تنهایی نزدیک 24 سال است که جای خالی پدر را برای آنان پر کرده «در وصیتنامه‌اش به بچه‌ها توصیه کرده مثل دانه‌های یک زنجیر هوای هم را داشته باشید و از مادرتان مثل نگینی مراقبت کنید. خداراشکر که بچه‌ها هم گوش کردند و عاقبت بخیر شدند.»
انتهای پیام/ر

تازه ترین مطالب

پربیننده ترین مطالب