به گزارش خبرنگار گروه سیاسی پایگاه خبری تحلیلی «ایلام بیدار»، دهلران هنوز شهر بود؛ خانهها سر جای خود بودند، وسایل زندگی در اتاقها و آشپزخانهها قرار داشت و مردم تصور میکردند فردا دوباره به زندگی عادی برمیگردند. اما صدای انفجارها، پیشروی تانکها و خبر سقوط موسیان، همه چیز را تغییر داد.
آن روز، مردم دهلران خانههایشان را ترک کردند؛ نه برای چند سال، بلکه با این تصور که شاید فردا دوباره برگردند.
بسیاری حتی وسایل خانه را خاموش نکردند. زندگی را همانطور که بود رها کردند و فقط جان خود و خانوادهشان را برداشتند و راهی کوهها و روستاهای اطراف شدند، اما «فردا» برای بسیاری از آنها سالها طول کشید.
جنگی که پیش از ۳۱ شهریور به دهلران رسیده بود
برای مردم دهلران، جنگ از ۳۱ شهریور ۱۳۵۹ آغاز نشد، ماهها پیش از آن، مرز شاهد درگیری و حمله بود. در خردادماه همان سال، چهار نفر از مرزبانان پاسگاه چیلات به اسارت نیروهای بعثی درآمدند. در مردادماه نیز فرمانده پاسگاه سمیده به همراه یکی دیگر از مرزبانان در حمله نیروهای بعثی به این پاسگاه به شهادت رسیدند.
پاسگاههای ربوط، پیچانگیزه، سمیده، چیلات، فکه، نهرعنبر، چمسری و بیات نیز پیش از آغاز رسمی جنگ به اشغال نیروهای بعثی درآمده بودند.
خبر این درگیریها میان مردم مرزنشین دهانبهدهان میچرخید؛ صدای جنگ از مرز به گوش میرسید، اما هنوز کسی نمیدانست قرار است این درگیریهای پراکنده به جنگی گسترده تبدیل شود. تا اینکه ۳۱ شهریور رسید.
روزی که جنگ به خانهها رسید
صبح و ساعات آغازین جنگ، دهلران نیز مانند بسیاری از نقاط کشور هدف حمله هوایی قرار گرفت. همزمان نیروهای بعثی با تانک و نفربر از محورهای موسیان، ابوغریب، شرهانی و فکه به سمت جاده دهلران - دزفول پیشروی کردند.

مردم برای مقابله با این هجوم، خود را به جدار مرز و شهر موسیان رساندند. اما بسیاری از آنها سلاح مناسبی در اختیار نداشتند.
برنو، امیک و حتی تفنگهای شکاری شخصی، بخشی از سلاحهایی بود که مردم با خود داشتند.
در میان آنها تعداد اندکی از نیروهای ارتش و سپاه نیز حضور داشتند؛ نیروهایی که آنها هم از امکانات و تجهیزات کافی برخوردار نبودند، جنگ، با همه نابرابریاش، آغاز شده بود.
مقاومت مردم و نیروهای مدافع، با شهادت تعدادی از نیروهای محلی همراه شد، اما نیروهای بعثی همچنان به پیشروی ادامه دادند. موسیان سقوط کرد.
از سوی دیگر، مهران و جاده مهران - دهلران نیز به اشغال درآمد و نیروهای دشمن خود را به مسیرهای منتهی به دهلران رساندند. حالا دیگر خطر، پشت مرز نبود. جنگ چند کیلومتر بیشتر با خانههای مردم فاصله نداشت.
دهلران؛ شهری که ناگهان باید تخلیه میشد
بمباران مناطق مسکونی دهلران، موسیان و روستاهای اطراف شدت گرفته بود. برای زنها و کودکانی که تا آن روز جنگ را ندیده بودند، صدای هواپیما و انفجار فقط یکصدا نبود؛ نشانه خطری بود که هر لحظه نزدیکتر میشد.
از یک طرف بمباران هوایی ادامه داشت و از طرف دیگر نیروهای زمینی دشمن پیشروی میکردند. خبر نزدیکشدن نیروهای بعثی به چندکیلومتری دهلران که رسید، شهر در اضطراب فرورفت.
مردم نمیدانستند چه اتفاقی قرار است بیفتد. تعدادی از مردان و رزمندگان درگیر نبرد بودند. برخی در محاصره مانده بودند، برخی شهید و تعدادی نیز به اسارت درآمده بودند. پیکر بعضی از شهدا هنوز در صحنه باقی مانده بود.
برخی خانوادهها تازه توانسته بودند پیکر عزیزانشان را تحویل بگیرند، اما فرصتی برای تشییع و خاکسپاری وجود نداشت. باید شهر را ترک میکردند. از بلندگوی مسجد جامع، خبر تخلیه شهر به مردم اعلام شد و آوارگی آغاز شد.
فقط جانمان را برداشتیم
مردم وسایل خانه را رها کردند، در آن لحظه دیگر کسی به اثاثیه، وسایل برقی یا داراییهایش فکر نمیکرد. مهم این بود که زن و بچهها را از شهر خارج کنند. هرکس به سمتی میرفت.
عدهای راه ارتفاعات شمالی شهر را در پیش گرفتند و گروهی به سمت روستاهای اطراف حرکت کردند.
بعضی سراسیمه و بیهدف میدویدند. بعضی مشک آبی با خود برداشته بودند و بعضی حتی آذوقهای برای ادامه مسیر نداشتند.
زنان شیون میکردند، کودکان گریه میکردند. هیچکس نمیدانست این راه قرار است به کجا ختم شود. پیرمردها و پیرزنها و افراد معلول، توان همراهی با جمعیت را نداشتند. بعضی از مردم، افراد ناتوان را با گاری حمل میکردند.
جوانانی بودند که پدر و مادر سالخورده خود را بر دوش گرفته بودند و در گرمای منطقه، راه ارتفاعات و روستاها را در پیش گرفته بودند.
تولد در میانه آوارگی
در میان آن همه ترس و اضطراب، زندگی همچنان ادامه داشت. چند نفر از زنان در مسیر آوارگی دچار درد زایمان شدند و فرزندانشان در همان شرایط جنگی به دنیا آمدند. نه بیمارستانی در کار بود و نه شرایطی عادی برای تولد یک کودک. مردم در حال فرار بودند و همزمان زندگی، بیخبر از جنگ، راه خودش را باز میکرد.
کودکی در میان آوارگی متولد میشد؛ درحالیکه مادرش هنوز نمیدانست خانوادهاش قرار است شب را کجا صبح کنند.
آنها فکر میکردند فردا برمیگردند
شاید یکی از تلخترین بخشهای آن روزها، همین امید ساده بود. مردم تصور نمیکردند این آوارگی طولانی شود. فکر میکردند جنگ چند روز بیشتر طول نمیکشد. خانه را ترک کرده بودند تا از خطر دور شوند و دوباره برگردند.

برای همین بسیاری از وسایل زندگی را همانطور که بود رها کردند. حتی بعضی یخچالها و وسایل برقی خانه روشن ماند.
کسی فکر نمیکرد قرار است سالها از خانه دور باشد. آنها «فردا» را نزدیک میدیدند. اما فردایی که منتظرش بودند، نیامد.
هرجا پناه میگرفتند، جنگ به دنبالشان میآمد
آوارگی فقط ترک شهر نبود. مردم هرجا پناه میگرفتند، باز هم صدای بمباران را میشنیدند. گاهی نقطهای که به آن پناه برده بودند، هدف حمله قرار میگرفت و گاهی خبر پیشروی نیروهای بعثی، آنها را دوباره مجبور به حرکت میکرد
برای مردم دهلران، جنگ فقط یک نبرد نظامی در مرز نبود؛ جنگ به معنای از دست دادن خانه، دوری از شهر و سالها زندگی در شرایط آوارگی بود.
ده سال دور از خانه
جنگ تمام شد، اما برای همه چیز به پایان نرسید. آثار آوارگی و جنگزدگی مردم دهلران سالها ادامه پیدا کرد و بنا بر روایتهای محلی، این وضعیت حتی تا سالهایی پس از پایان جنگ نیز امتداد داشت.
مردمی که روزی با تصور بازگشت فردا از خانههایشان خارج شده بودند، سالها با خاطره همان روزها زندگی کردند.
آنها شهر را ترک کرده بودند، اما خاطرات شهر را با خود بردند؛ خاطره خانههایی که در عجله ترک شدند، پدرانی که بر دوش فرزندانشان راهی شدند، زنانی که در مسیر آوارگی مادر شدند و کودکانی که نخستین تصویرشان از زندگی، صدای بمباران و جاده فرار بود.
دهلران در روایت دفاع مقدس، فقط یک نام در فهرست شهرهای درگیر جنگ نیست.
دهلران، روایت مردمی است که پیش از آنکه جنگ در تقویم رسمی آغاز شود، آن را در مرزهای زندگی خود دیده بودند و وقتی جنگ به خانههایشان رسید، شهر را ترک کردند با این امید که فردا بازمیگردند؛ اما بازگشت، سالها طول کشید.
انتهای خبر/ر

نظر شما
دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط مدیریت در وب سایت منتشر خواهد شد