به گزارش خبرنگار گروه فرهنگی پایگاه خبری تحلیلی «ایلام بیدار»، جنگ تحمیلی از ۳۱ شهریور ۱۳۵۹ آغاز شد و استان ایلام، به دلیل هممرزی با عراق، از نخستین مناطق کشور بود که مستقیماً درگیر تهاجم ارتش بعث شد؛ استانی که طی هشت سال دفاع مقدس، هم شاهد درگیریهای زمینی در مناطق مرزی مانند مهران و دهلران بود و هم بارها آماج حملات هوایی قرار گرفت.
در آن سالها، زندگی مردم ایلام با صدای آژیر خطر، بمباران، کوچ اجباری از مناطق ناامن و پناه بردن به کوهها و مناطق جنگلی گره خورد. بسیاری از خانوادهها خانه و زندگی خود را رها کردند تا در مناطق امنتر، جان خود و فرزندانشان را حفظ کنند.
در میان روایتهای جنگ، قصه زنانی که همسرانشان راهی جبهه بودند و خود در پشت جبهه بار زندگی و تربیت فرزندان را به دوش میکشیدند، بخش مهمی از تاریخ شفاهی دفاع مقدس است؛ زنانی که در نبود همسر، هم مادر بودند، هم تکیهگاه فرزندان و هم چشمانتظار رزمندهای که هر لحظه احتمال داشت خبر شهادت یا مجروحیتش از جبهه برسد.
کشور احمدی، بانوی ایلامی و همسر رزمنده اسدالله امینی، یکی از همین زنان است؛ مادری که نزدیک به هشت سال جنگ را در کنار شش فرزندش و در غیاب همسر سپری کرد؛ از روزهای پراضطراب بمباران تا شبهایی که خانواده در منطقه جنگلی ششدار، زیر چادر، چشمانتظار آرامشدن آسمان و بازگشت پدر خانواده میماندند.
وی در گفتگو با خبرنگار پایگاه خبری تحلیلی «ایلام بیدار» از سالهای جنگ، روزهای دوری از همسر، مسئولیت نگهداری از شش فرزند، پناهگرفتن در منطقه ششدار و اضطرابهایی میگوید که در تمام آن سالها بخشی از زندگی خانوادهاش شده بود.
جنگ که آغاز شد، زندگی شما و خانوادهتان چه تغییری کرد؟
آن سالها زندگی ما با جنگ گره خورد. همسرم، اسدالله امینی، رزمنده بود و بیشتر روزهای جنگ را در جبهه میگذراند. نزدیک به هشت سال، زندگی ما با رفتن و آمدن او سپری شد.

من در خانه مانده بودم و شش فرزند داشتم. بزرگترین فرزندم که دختر بود، اوایل جنگ فقط ۱۱ سال داشت. بچهها هنوز کوچک بودند و هرکدام نیازهای خودشان را داشتند.
نبودن پدر برای بچهها سخت بود و برای من هم مسئولیت نگهداری از شش فرزند در شرایط جنگی آسان نبود. از یک طرف باید مراقب بچهها میبودم و از طرف دیگر، نگرانی وضعیت همسرم در جبهه همیشه با ما بود.
آن روزها بمباران و صدای آژیر خطر چقدر در زندگی شما تکرار میشد؟
وقتی خبر بمباران میرسید یا صدای آژیر خطر بلند میشد، دیگر فرصت فکر کردن نداشتیم. باید سریع بچهها را جمع میکردم و به فکر پناه گرفتن میافتادیم.
بچهها را با خودمان به کوههای اطراف میبردیم. در آن شرایط، فقط میخواستیم جایی پیدا کنیم که بچهها از بمباران در امان باشند.
آن لحظات برای یک مادر خیلی سخت بود. باید در کوتاهترین زمان ممکن تصمیم میگرفتیم که کجا برویم و چطور بچهها را از خطر دور کنیم.
منطقه ششدار هم یکی از محلهایی بود که به آنجا پناه میبردید؟
بله. خیلی از ماهها که بمبارانها بیشتر میشد، وسایل ضروری را برمیداشتیم و خودمان را به منطقه جنگلی ششدار میرساندیم.

آن روزها ششدار برای مردم جنگزده به محلی برای پناه گرفتن تبدیل شده بود. ما هم مانند خیلی از خانوادهها به آنجا میرفتیم تا از حملات در امان باشیم.
پناه ما یک چادر بود. همان چادر برای ما حکم خانه را داشت؛ خانهای که قرار بود بچهها را از ترس و خطر دور نگه دارد.
شاید امروز تصور زندگی یک خانواده در چنین شرایطی سخت باشد، اما آن روزها برای ما واقعیت زندگی بود. چادر، کوه، جنگل و انتظار برای اینکه بمباران تمام شود.
مادر بودن در چنین شرایطی چه حسی داشت؟
خیلی سخت بود. خودم ترس و نگرانی داشتم، اما نمیتوانستم آن را به بچهها نشان بدهم.
بچهها به من نگاه میکردند و منتظر بودند ببینند مادر چه میگوید و چه کار میکند. وقتی صدای جنگنده یا انفجار میآمد، نگاهشان به سمت من بود.
سعی میکردم آرامشان کنم و به آنها نشان بدهم که نترسند، در حالی که خودم هم نگران بودم. یک مادر در آن شرایط باید هم خودش را کنترل میکرد و هم آرامش بچهها را حفظ میکرد.
در کنار نگرانی برای فرزندان، نگرانی از وضعیت همسرتان در جبهه هم وجود داشت؟
بله، این نگرانی همیشه با ما بود. شبهایی بود که به همسرم فکر میکردم؛ اینکه الان کجاست و آیا سالم است یا نه.
آن زمان مثل امروز نبود که با یک تماس تلفنی بتوانیم از حال کسی باخبر شویم. گاهی مدت زیادی منتظر میماندیم تا خبری از جبهه برسد.
هر بار که خبری میرسید، برای ما یک دنیا ارزش داشت. حتی یک خبر کوتاه هم میتوانست خیالمان را راحت کند که او سالم است.
اما فاصله و بیخبری سخت بود. شما همزمان باید مراقب شش فرزند باشید و در گوشه ذهن خود هم دائم به همسرتان فکر کنید که در جبهه چه شرایطی دارد.
وقتی شب به پایان میرسید و صبح میشد، زندگی چطور ادامه پیدا میکرد؟
صبح که میشد، دوباره باید زندگی را ادامه میدادیم. بچهها گرسنه بودند، باید برایشان غذا آماده میکردم، به کارهایشان میرسیدم و مراقبشان میبودم.
گاهی باورمان نمیشد چند ساعت قبل در همان جایی که خوابیده بودیم، صدای انفجار و بمباران میآمد. اما زندگی متوقف نمیشد.

بچهها هم با اینکه سن زیادی نداشتند، شرایط جنگ باعث شده بود زودتر بزرگ شوند. در کارهای خانه و مراقبت از همدیگر کمکم میکردند.
جنگ فقط لحظه بمباران نبود؛ بعد از تمام شدن صدای انفجار هم زندگی و مسئولیتها ادامه داشت.
کودکی فرزندانم با صدای آژیر و بمباران گذشت
فکر میکنید جنگ چه اثری بر کودکی فرزندانتان گذاشت؟
بچهها خیلی زود با سختیهای زندگی آشنا شدند. آنها باید به جای اینکه مثل بچههای امروز فقط به بازی و درس فکر کنند، مراقب صدای آژیر و بمباران هم میبودند.
وقتی به گذشته نگاه میکنم، میبینم شرایط جنگ آنها را زودتر از سنشان با مسئولیت آشنا کرد.
خواهر و برادرها بیشتر کنار هم بودند و به هم کمک میکردند. شرایط باعث شده بود بچهها بفهمند که باید مراقب یکدیگر باشند.
شاید بخشی از کودکی آنها در همان روزهای سخت گذشت؛ روزهایی که برای یک کودک، شنیدن صدای جنگنده و انفجار و رفتن به کوه و جنگل برای پناه گرفتن، به بخشی از زندگی عادی تبدیل شده بود.
هشت سال دوری از همسر برای شما چگونه گذشت؟
سالها به همین شکل گذشت؛ همسرم در جبهه و من در کنار شش فرزند.
دوری سخت بود، اما میدانستیم او برای دفاع از کشور در جبهه است. نگرانی همیشه وجود داشت، مخصوصاً وقتی خبر حمله یا درگیری میرسید.
ما در پشت جبهه زندگی خودمان را میگذراندیم، اما ذهنمان همیشه درگیر جبهه و وضعیت همسرم بود.
هر بار که از جبهه خبری میرسید، منتظر بودیم ببینیم حالش چطور است و چه زمانی برمیگردد. زندگی ما در کنار مسئولیتهای روزمره، با همین انتظارها سپری میشد.
آیا میتوان گفت جنگ برای شما فقط صدای انفجار و بمباران نبود؟
دقیقاً. جنگ برای ما بخشی از زندگی روزمره شده بود.
جنگ یعنی اینکه با شنیدن آژیر سریع بچهها را جمع کنیم؛ یعنی شب را زیر چادر در ششدار بگذرانیم؛ یعنی منتظر خبری از جبهه باشیم و هر بار که خبری نمیرسید، نگرانی بیشتر شود.
جنگ برای من یعنی سالهایی که شش فرزندم را در نبود پدرشان بزرگ کردم.
یعنی مادری که باید همزمان با ترس از بمباران، حواسش به غذا، لباس، سلامتی و آرامش بچهها هم باشد و در همان حال، نگران همسری باشد که در جبهه حضور دارد.
همسرتان در دوران دفاع مقدس به عنوان بسیجی نمونه استان انتخاب شد و نشان فتح دریافت کرد. از آن روز چه خاطرهای دارید؟
حاصل آن سالها، انتخاب همسرم به عنوان بسیجی نمونه استان ایلام و دریافت نشان درجه سه فتح در سال ۱۳۶۸ بود.
برای ما این نشان فقط یک نشان نبود. پشت آن سالها حضور در جبهه و سختیهایی بود که همسرم در جبهه و خانواده در پشت جبهه تحمل کرده بود.
وقتی به آن نشان نگاه میکنم، فقط به حضور همسرم در جبهه فکر نمیکنم؛ سالهایی را به یاد میآورم که خانواده هم در پشت جبهه با مشکلات جنگ زندگی میکرد.
آن روزها برای ما تمام شده بود، اما خاطراتش باقی مانده بود.
امروز که سالها از آن دوران گذشته، وقتی به آن روزها فکر میکنید، بیشتر چه چیزی در ذهنتان میماند؟
بیشتر از هر چیز چهره بچهها یادم میآید؛ همان شش نفری که در روزهای سخت جنگ کنار هم بودند.
من همیشه تلاش میکردم ترس و اضطراب جنگ کمتر به آنها منتقل شود و تا جایی که میتوانم، کودکیشان را حفظ کنم. اما جنگ بخشی از زندگی آنها شده بود.
آن سالها گذشت، اما خاطراتش هنوز باقی است؛ خاطرات روزهایی که یک مادر در کنار شش فرزند، در سایه جنگ زندگی میکرد و هر شب منتظر بود همسرش سالم از جبهه برگردد.
شاید سالها از آن روزها گذشته باشد، اما برای ما که آن دوران را زندگی کردهایم، صدای آژیر، چهره بچهها در لحظه بمباران، چادرهای ششدار و انتظار برای بازگشت همسر، هنوز هم بخشی از خاطراتمان است.
انتهای خبر/ر
