کد مطلب: 45409
تاریخ انتشار : 1399-04-05 08:39
در غرب فلسفی، بشر، اول و آخر و محور و مدار همه چیز است. همه چیز از اوست و همه چیز برای اوست، از آغاز فلسفه غرب جدید بر این معنی اصرار می شود که عالم و آدم غایت ندارد و حتی تعیین غایات هم به عهده بشر است.

به گزارش ايلام بيدار ،

 علیرضا معاف در یادداشتی نوشت: نشانه های بحران عمیق هویتی در آمریکا در جریان اعتراضات اخیر مردم این کشور روز به روز عیان تر و آشکارتر می شود؛ تشدید موج تخریب مجسمه های ملی در شهرها و ایالتهای مختلف آمریکا یکی از همین نشانه هاست.

روز نوزدهم ژوئن، همزمان با سالروز آنچه به غلط، لغو قانون برده داری در آخرین ایالت آمریکا یعنی تگزاس خوانده می شود (قانون برده داری هیچگاه از قانون اساسی آمریکا لغو نشده و همچنان وجود دارد)، وسعت اعتراضات و جمعیت معترضین در آمریکا بیش از روزهای قبل بود؛ در جریان اعتراضات این روز در واشنگتن، مردم مجسمه «آلبرت پایک» را که یادآور برده‌داری در آمریکاست، به آتش کشیدند. ترامپ در واکنش به این اتفاق در توئیترش نوشت: «این افراد باید فوراً دستگیر شوند. (این اقدام) برای کشور یک ننگ است.».

از آغاز اعتراضات در آمریکا تا کنون دهها مجسمه ملی و تاریخی توسط مردم در ایالتهای مختلف تخریب شده است؛ مجسمه های کریستف کلمب(کاشف آمریکا)، جورج واشنگتن(اولین رئیس جمهور آمریکا)، اسکات کی (برده دار و خالق سرود ملی آمریکا)، آلبرت پایک (از رهبران کنفدراسیون) و دهها مجسمه از شخصیتهای ملی در شهرهایی مثل واشنگتن، سانفرانسیسکو، کارولینای شمالی، پورتلند، ریچموند، جورجیا، بوستون و مینه سوتا نمونه ای از این نمادهای ملی و هویتی تخریب شده توسط مردم خشمگین هستند. در انگلستان هم وضعیت بهتر از آمریکا نیست؛ بعد از به آب انداختن مجسمه ادوارد ‌کالستن تاجر برده در شهر بریستول، مجسمه چرچیل نخست وزیر جنایتکار انگلیس هم از دست معترضان در امان نماند.

پلیس آمریکا برای یک بیست دلاری پا روی گردن یک انسان بیگناه سیاهپوست می گذارد و او را خفه می کند. بسیاری این رویداد را یک اقدام نژاد پرستانه می دانند و اعتراضات مردم را اعتراض به نژادپرستی می دانند. در حالی که موضوع فراتر از نژادپرستی است. رویداد قتل جورج فلوید پای دولت لیبرالی روی گلوی مردم را به نمایش گذاشت. این حادثه رونمایی دیگری از ماهیت درونی نظام های سرمایه داری و لیبرالیسم بود.

رهبر معظم انقلاب اسلامی افول آمریکا و افول غرب را یک بسته جامع می بینند که هم در ابعاد فلسفی و نظری نیاز به ارائه محتوا دارد و هم در مصادیق و نمونه های عینی، می توان این افول را اثبات نمود. آمریکا و غرب با وجود آنکه دچار پنج پدیده 1) اغتشاش نظری 2) فروپاشیدگی مفهومی 3) سردرگمی در اندیشه سیاسی 4) بی اعتمادی عملی – تمدنی و 5) بحران انحطاطی است، اما هژمونی و سیطره سنگین تفکرات غرب مدرن بر جریانات فکری، آکادمیک و روشنفکری دنیا موجب شده، هم روایت خود غرب از غرب، رسمیتی واقع نمایانه داشته باشد، هم روایت غرب از شرق، معتبر و مستند برشمرده شود.

در واقع، جریان غالب فکری و رسانه ای دنیا، هم «غرب» و هم «غیر غرب» را آنگونه که غرب می خواهد و می بیند روایت می کند و به تصویر می کشد. یعنی جریان غالب هم در شرق شناسی غربیان و هم در غرب شناسی شرقیان، در چارچوب تعیین شده غرب و از زاویه دید او به شرق و غرب عالم می نگرد. اما علی رغم این هژمون سنگین، همواره گروهها، جریانات، رسانه ها و افرادی بوده و هستند که برخلاف جریان حاکم، سعی کرده اند از منظر خود، حقایق و واقعیتهای عالم را ببینند. این جریانات هم در شرق و هم در غرب وجود دارند. اساسا وقوع انقلاب اسلامی ایران، رساترین فریاد علیه روایت مرسوم غرب و آمریکا از عالم بود. فریادی که امتداد طنینش همچنان در گوشه و کنار عالم، جمعها و گروههایی را نسبت به واقعیتهای خود و غرب و آمریکا بیدار می کند.

بحران کرونا و اعتراضات گسترده در هفته های اخیر در آمریکا به رفتار نظام سرمایه داری با مردم که در قالب اعتراضات ضد نژاد پرستی نمود داشته است بهترین فرصت برای خوانش حرفه ای، کارشناسی و روشمند عوامل، دلایل و علل افول آمریکا و غرب و انشاءالله تجزیه آمریکا پیش آورده است و می توان از بن بست فلسفی و معرفتی غرب، بحران عظیم اجتماعی آمریکا را نتیجه گرفت.

اکنون در ابتدای چهل سالگی دوم انقلاب عظیم اسلامی، جریان لیبرال دموکراسی حاکم بر دنیا و به ویژه آمریکا، از یکسو تلاش گسترده تر و هوشمندانه تری به کار گرفته تا با تصویرسازی و روایتگری غلط از این انقلاب الگو، هم برای مردم ایران و هم برای دنیا، زمینه های عدم کامیابی آن را فراهم کند و از سوی دیگر با بزک واقعیات خود، سعی می کند، مسیر انحطاط و بحرانی که در آن افتاده است را مخفی کند و بپوشاند. لذا در چنین شرایطی، تلاش برای شناخت و شناساندن واقعیات آمریکا غرب مدرن و اثبات دلایل افول و احتمالا تجزیه و فروپاشی آمریکا امری مهم و ضروری است تا ناکامی 300 سال تجربه پیاده سازی لیبرالیسم و اندیشه های معرفتی غربی به درستی ارائه شود.

همه اندیشمندان اسلامی و استراتژیستهای منتقد غرب باید با "خوانش واقعیات غرب" واقعیتهای غرب مدرن و لیبرال دموکراسی غربی به ویژه آمریکایی را همانگونه که هست، بدون بزک و روتوش، شناسایی و با عملیات گفتمانی رسانه ای هوشمندانه معرفی کنند و به شکل آفندی، غرب را مورد تهاجم قرار دهند و در مقابله با عملیات روانی گسترده غربیها علیه نظام اسلامی، تصویرسازی واقعی از آمریکا و غرب در ذهن مردم ایران و تصویرسازی واقعی از نظام جمهوری اسلامی ایران در ذهن مردم ایران و منطقه، را الگوی عملیات روانی خود قرار دهند.

استفاده از فرصت آشفتگی های اخیر آمریکا یک استراتژی گفتمانی و رسانه ای موثر و کارآمد در جهت خنثی سازی و معکوس سازی برنامه غربی هاست. هدف از این عملیات گفتمانی، عملیات روانی علیه غرب و آمریکا و ایجاد تصویر واقعی از غرب در ذهن مردم ایران و منطقه و جهان است. در صورت تامین این هدف، هدف دیگر که ایجاد زمینه مناسب و رفع موانع ذهنی در مردم جهت پذیرش کارآمدی ها و کامیابی های انقلاب اسلامی است نیز محقق خواهد شد. توضیح آنکه با وجود زمینه ذهنی و تصویر بهشت گونه از غرب، اثبات کارآمدی انقلابی که هویتش را در غیریت و درگیری با آمریکا و غرب تعریف کرده، کاری است نشدنی.

ارائه چارچوب گفتمانی از نظریه غرب شناسی انقلابی و خوانش بن بست فلسفی غرب

شاید از مهمترین موضوعات در باب مواجهه صحیح با غرب و افشای واقعیات آن مقوله غرب شناسی و درک معنای درست غرب ستیزی باشد و لازمه  اولیه آن تفاهم بر مفهوم غرب است. غرب چیست که با آن در ستیزه ایم یا به آن گرایش داریم یا در برابر آن دست به حذف و گزینش می زنیم. واژه های غرب زده، غربگرا، غرب اندیش، غربی، غرب ستیز و غرب گریز بخش جدی از دایره المعارف ذهنی فلسفی را در برگرفته و هنوز ابهام مفهومی دارد.

اولین موضوعی هم که از بحث سنت و مدرنیته طرح می شود معنای شرق و غرب است یعنی معنای اصطلاحی و لغوی شرق و غرب و اینکه این تقسیم بندی چه معنایی دارد. یکی از معانی، معنای جغرافیایی است که بر مبنای اروپا محوری تبیین می شود و البته بحث ما این نیست. تعریف دیگر از شرق و غرب، تعریف سیاسی است. کشورهایی مثل فرانسه، آمریکا و هلند، کشورهای غربی هستند و کشورهایی مثل یوگسلاوی، جمهوری چک، روسیه و بلغارستان، شرق نامیده می شوند. این تقسیم بندی از سال های پس از جنگ سرد باب می شود. جنگ سرد میان دو قطب سوسیالیستی و سرمایه داری شروع می شود و تا سال 1991 که سال فروپاشی اتحاد شوروی است ادامه می یابد.

در تعریف دیگری که از شرق و غرب ارائه می شود تعریف عارفانه یا تمثیلی است که سهروردی(شیخ اشراق، متوفی به سال 578 هجری قمری)، شرق به معنای عالم مجردات را انوار می داند و غرب، به معنای عالم ماده را عالم ظلمات و یا در تعبیر مشابهی شرق به معنای مطلع انوار و غرب به معنای غروب حقیقت است. این تقسیم بندی نیز مورد نظر ما نیست. مقصود ما از شرق و غرب اولاً تعبیر تاریخی – فرهنگی است یعنی مولفه هایی را که لحاظ می کنیم تا غرب را به عنوان یک مجموعه در نظر بگیریم و در مقابل شرق قرار بدهیم، مؤلفه های تاریخی– فرهنگی است. در این معنا می توانیم بگوییم که ابتدای تاریخ بشر یعنی دورانی که بشر دینی اندیش بوده و یا دورانی که باورهای اسطوره ای داشته، دوران شرق است یعنی دورانی که دنیا تحت سیطره شرق یا نهضت شرقی قرارداشته است.

غرب زمانی شروع می شود که بشر، غیب اندیشی و اعتقاد به اصالت معرفت اشراقی را کنار می گذارد و ساحت غربی زندگی یا تاریخ بشر طلوع می کند. بنابراین غرب را می توانیم یک مجموعه تاریخی – فرهنگی بدانیم که در یک بستر زمانی و در یک گستره جغرافیایی بسط پیدا کرده تا به غرب مدرن امروز رسیده است. برای غرب به عنوان یک مجموعه تاریخی – فرهنگی می توانیم سه دوره متمایز تشخیص بدهیم: غرب باستان(یونان)، غرب قرون وسطی(مسیحی) و غرب مدرن (سکولار).

آن چیزی که شاخص اصلی غرب در معنای تاریخی-فرهنگی آن است و در هر سه دوره غرب، وجود و تدام داشته و جزو مولفه های وجودی غرب فرهنگی محسوب می شود، دور شدن از اندیشه غیب اندیشی و اصالت متافیزیکی است. این دو رکن درتمام ادوار تاریخ اندیشه غربی وجود دارند حتی در غرب قرون وسطی که به نظر مسیحی می آید و خیلی ها آن را غربِ دینی می دانند، مسائل متافیزیکی غیب اندیش، کم  رنگ است. این رویکرد و نگاه تازه که شاکله غربِ فرهنگی بر مبنای آن قرار گرفته است، تدریجاً شکل می گیرد و بسط پیدا می کند. این شاکله، دو مشخصه اساسی دارد. یکی از این مشخصه ها کم رنگ شدن غیب اندیشی و متافیزیکی انیشیدن است. واژه متافیزیک در حقیقت به معنای ماوراء طبیعت است، متا به معنی ماورا و فیزیک از فوزیس یونان گرفته شده که به معنای طبیعت است.

تعریف و مقصود دیگر ما از غرب،‌ غرب فلسفی است. غرب فلسفی در دوره  جدید مبتنی بر اومانیسم و نفی اصالت خدا و اصالت شرع شکل گرفت و تقریباً تمام حوزه های علوم انسانی غربی بر این مبنا، پایه ریزی شده است. البته تلازم زیادی بین غرب فرهنگی و غرب فلسفی برقرار است. تمدن غرب جدید در دو مرحله براساس تعریف غرب فلسفی تشکیل شده و بر سایر تمدن ها سیطره یافته است:

در مرحله نخست، غرب دست به تولید ارزش و معرفت غربی زد. عمده همت علمدران علمی غرب، یا جعل و تاسیس مفاهیم جدید بود و یا تفسیر جدید از مفاهیم گذشته. به نظرمی رسد. مهم ترین، تاثیرگذارترین و محوری ترین مفهوم و ارزشی که غرب در این سطح تولید کرد، تفسیر جدید از مفهوم انسان و نگاه متفاوت به ماهیت انسان بود. قبل از غرب قرون 14 و 15 میلادی، جهان بینی تمامی اقوام و ملل به رغم همه تکثّر و تفاوت هایی که داشتند با محوریت خداوند تفسیر می شد، بدین گونه که جهان به مثابه هرمی در نظر گرفته می شد که در راس آن خداوند، در میانه آن انسان و در قاعده آن سایر کاینات قرار داشتند. بدین ترتیب، انسان واسطه خداوند و کاینات بود.

در چنین نظامی، مطلوبیت همه مخلوقات از جمله انسان به هرچه بهتر هماهنگ بودن با محور هستی یعنی خداوند بود. در تفکر غرب فلسفی جدید، این جهت روابط اشیاء ازخداوند به سوی انسان تغییر کرد. در این تفسیر، انسان دیگر نه واسطه خدا و کائنات، بلکه محور هستی قرار گرفت و مطلوبیت اشیاء به هرچه بهتر هماهنگ شدن با انسان بود. در این تفسیر، انسان مبدأ و مقصد هستی تعریف شد.

در غرب فلسفی، بشر، اول و آخر و محور و مدار همه چیز است. همه چیز از اوست و همه چیز برای اوست، از آغاز فلسفه غرب جدید بر این معنی اصرار می شود که عالم و آدم غایت ندارد و حتی تعیین غایات هم به عهده بشر است.

بنیان انسان بر چنین تفسیری، اصل موضوعه و سنگ زیرین مکتب اومانیسم گشت. به نظر می رسد. بیشتر ترجمه های فارسی از این واژه، از جمله: انسان باوری، انسان محوری، اصالت انسان و... هرچند تا حدّی بیانگر بخشی از حقیقت این واژه است، اما برگردان دقیق آن نیست. با توضیحی که داده شد، شایسته و بلکه بایسته است که واژه اومانیسم به انسان خدایی یا انسان  ربوبی ترجمه شود. چرا که، در حقیقت آنچه در غرب اتفاق افتاد، جابجایی جایگاه خدا و انسان می باشد به گونه ای که انسان درمحور هستی قرار گرفت و خدا در حاشیه. از این پس، این خدا نیست که برای انسان حدّ و حدود تعیین می کند، بلکه تعیین حد و حدود به دست انسان است. او از میان همه زمان ها، تنها روز یکشنبه را و از میان همه مکان ها، تنها کلیسا را محدوده حضور خداوند تعیین کرد و بلکه با ساختن کاباره هایی در کنار محراب کلیساها، حتی به خود اجازه داد تا در همان کلیسا و در همان روز یکشنبه نیز فرصت حضور خداوند را به اقتضای هوس درون خود تنگ و ضیق کند.

در مرحله بعد، غرب فرمولی تولید کرد که کاملاً برآمده از ارزش تولید شده بر مبنای نگاه اومانیستی او بود. این فرمول ها در حوزه ها و رشته های مختلف علمی از جمله مدیریت، سیاست، روان شناسی و... ساخته شد و در همه موارد، جلوه تامّ و تمام انانیت انسان خدایان بود. به عنوان مثال آنچه در روان شناسی آنچه خود را عیان کرد اعتماد به نفس اماره بود، وقتی سیاست شکل گرفت به بهترین نحو مبین پدرسوختگی بود، مدیریت در ذیل فلسفه یوتالیتاریانیسم و سودانگار قرار گرفت و... .

غرب فلسفی از حیث متدلوژی نیز روشی پلورال و متکثر دارد. چه، مبانی مهم معرفتی آن نیز، نسبیت و پلورالیسم می باشند. این روش و مبنا باعث شده است تا غرب در تحلیل بسیاری از موارد، هم عاجز باشد و هم ارتباط آنها با یکدیگر را نتواند ترسیم کند. مثل اینکه از چینش منظم و غایت مدار دانه های متکثر یک تسبیح عاجز باشد. غفلت از نگاه غایت مدارانه باعث شده است تا غرب، تنها به تحلیل وضعیت حال بپردازد و با کمی مسامحه، در دام اکنون زدگی بیفتد و به همین علت، در دام کثرت و پیچیدگی و نه وحدت و انسجام.

غرب، با توجه به مبنا و روش پلورال خود، ناگزیر شد تا میان بسیاری از حوزه ها فاصله اندازد و تفکیک قائل شود. به عنوان مثال دراندیشه غربی، حوزه های دین از سیاست، اخلاق از قدرت، دانش از ارزش، دین از دنیا و... جدا از همدیگر است. در اندیشه دینی و اسلامی، دیانت، عین سیاست است، اخلاق در ساحت قدرت بسط می یابد. دانش ها متضمن ارزش اند و ارزش ها، خود دانش هستند، دنیا، پل و معبر آخرت است و...

چنین نگرش وحدت بخشی، اساس نگرش پلورال و دوئال غرب را به چالش می کشد و زاویه دید محدود و بسته آن را عیان می کند. این تفکر، ساحاتی را به روی بشر باز می کند که در اندیشه غربی کاملاً از آنها غفلت شده است. در تفکر اسلامی بی آنکه هیچ یک ازمقولات و حوزه های مختلف دنیا، قدرت، اخلاق، ارزش، دانش و... نفی شود در ارتباط با یکدیگر تفسیر می شوند و مجموعه آنها یک کل منسجم معطوف به غایت را ترسیم می کنند.

بنابراین باید دقت نمود وقتی در مذمت غربگرایی و اثبات بن بست غرب سخن می گوییم و وقتی غرب ستیزی را استراتژی اصلی انقلاب اسلامی می  نامیم کدام معنای غرب مدنظر ماست.

تبیین چارچوب نظری افول آمریکا و بحرانهای اجتماعی آن

از منظر حکمت معنوی تاریخ، سه وقت تاریخی وجود داشته است. وقت دینی، وقت شرقی و وقت غربی. باطن وقت دینی تبعیت از ولایت الهی، باطن وقت شرقی نوعی شرک اسطوره ای و باطن وقت غربی پوچ انگاری است. ذیل هر یک از وقتها، چند عالم تاریخی ظهور کرده است.

وقت غربی از قرن هشت قبل از میلاد در یونان باستان پدیدار می شود و تا کنون ادامه دارد. این تاریخ غرب به سه عالم بزرگ تقسیم می شود؛ عالم غرب باستان (از هشت قبل از میلاد تا قرن 4 یا 5 میلادی)، عالم غرب قرون وسطی (قرن 4 یا 5 میلادی تا قرن 15 میلادی) و عالم غرب مدرن (قرن 15 میلادی تا کنون).

در غرب باستان نوعی نظم کاسموسانتریک حاکم بود و جهان دائر مدار همه چیز بود؛ غیرمذهبی، استکباری و متکی بر برده داری بود. غرب قرون وسطی هم عالم تئوسانتریک است یعنی نوعی روایت مشرکانه یهودی یونانی از خدا در این عالم حاکم است. اما ماهیت عالم غرب مدرن، اومانیستیک است. یعنی در این عالم، انسان محور شده است.

این عالم، به چند دوران بزرگ تقسیم می شود. دوران اول، رنسانس است که دوران تولد عالم غرب مدرن است. از نیمه قرن 14 میلادی تا دهه های آغازین قرن شانزدهم. دوران دوم از 1517 میلادی شروع و تا 1688 ادامه پیدا می کند. در این دوران فلسفه های اومانیستی توسط دکارت شکل می گیرد و مولفه های اصلی هویتی غرب مدرن شکل می گیرد. دوران سوم موسوم به روشنگری است و خود مدرنیستها این دوران را خیلی مهم می دانند. در واقع این دوران، دوران شکوفایی غرب مدرن است و تمام اندیشه هایش در عمل محقق می شود. از 1688 میلادی تا 1800 ادامه دارد. موج اول انقلاب صنعتی، انقلاب فرانسه و استقلال آمریکا در این دوران رخ می دهد. دوران بعدی دوران تعمیق غرب مدرن و روشنگری است که از 1800 تا حدود 1900 ادامه می یابد.

دوران کنونی که از اوایل قرن بیستم شکل گرفته دوران انحطاط غرب مدرن است. در واقع هر کدام از این عوالم را که بحث می کنیم، یک دوران تولد داشته اند، یک دوران نزج گیری و کودکی، یک دوران بلوغ و شکوفایی و یک دوران بحران انحطاطی هم در پایان داشته اند.

اگر از منظر فلسفه تاریخ و یا حکمت معنوی تاریخ نگاه کنیم می بینیم که نشانه های آغاز دوران بحران انحطاطی عالم غرب مدرن از سالهای 1880 یا 1890 به تدریج پیدا شده است و می توانیم بگوییم عالم غرب مدرن از آغاز قرن بیستم وارد دوران بحران انحطاطی خود شده است. نکته مهم اینکه این فقط ادعای ما نیست، افرادی مثل توئین بی یا اشپانگلر هم به این مساله اشاره کرده اند. یا حتی بحث خودفراموشی هایدگر ناظر به همین معناست. بحران انحطاطی هم در نظر ظاهر می شود و هم در عمل. جنگ جهانی و بحران اقتصادی از نشانه های عملی این دوران هستند. یا تحولات اجتماعی ای مثل فروپاشی نظام خانواده، افزایش شدید خشونت، تغییرات ترکیبات جمعیتی و ...

بحران عالم غرب مدرن را باید با ایده آلها، خواستها، آرمانها و شعارها، مطالبات و مدعاهایش سنجید. در قرن 18 که دوران روشنگری بود، ادعای آنها این بود که جهانی خواهیم ساخت که در آن فقر وجود نخواهد داشت، رفاه فراگیر خواهد بود، جنگی در کار نخواهد بود. جهانی که بیماری در آن وجود نخواهد داشت و حتی برخی معتقد بودند جهانی خواهیم ساخت عاری از مرگ! اکنون نه تنها هیچکدام از این ادعاها محقق نشده است بلکه درست برعکس آن اتفاق افتاده. برای همین هم هست که حتی متفکران معتقد به غرب مدرن مانند ویل دورانت می گویند اگر به مفهوم پیشرفت توجه کنیم متوجه می شویم که از نظر اخلاقی پیشرفت نکرده ایم. فوکو، هایدگر، مارکوزه، آدورنو، اورکایمر، اریک فروم و مکتب فرانکفورتیها که اساسا منکر پیشرفتها هستند.

از سال 1940 میلادی به بعد یک جریان عظیم اندیشه ای در غرب مدرن شکل گرفت که کاملا معتقدند غرب مدرن دچار انحطاط شده است. مثلا ادورنو و اورکایمر در کتاب دیالکتیک روشنگری می گویند اکنون روشنگری به ضد خودش تبدیل شده است. روشنگری مرعی بود می خواهد بردگی را از بین ببرد و آزادی سوژه را فراهم کند اما آنچه رخ داده است درست ضد روشنگری شده است. فردی مانند دیوید هاروی می گوید از 1980 به بعد جامعه غرب مدرن وارد دوران پسا مدرن و وضعیت مصرفی شده که یکی از نشانه های بحران غرب مدرن است.

از شوپنهاور و نیچه به بعد، عمده متفکران چه آنهایی که می خواستند از وضع موجود دفاع کنند مانند هایک، پوپر، آیزابرلین و حتی هانا آرنت و چه آنهایی که می خواستند به نوعی سر ناسازگاری با وضع موجود به لحاظ اندیشه ای داشتند، مثل بودریارد، لیوتار، دریدا، فوکو، رولان بارت، ژاک لاکان، مارکوزه، آدورنو، اورکایمر و ... به نوعی از یک بحران یا از یک انحطاط و از یک نوع انکار تمام مفروضات و مسلمات مدرنیته سخن می گویند. کسانی هم که در این حد نیستند و مثلا مورخ هستند مثل اشپانگلر می گوید تاریخ غرب تمام شده است. تاریخ تمدن به مسیر دیگری می رود.

در مقام عمل هم تمام فاکتورهای اصلی ای که نشان دهنده بحران انحطاطی یک عالم تاریخی است رخ داده یا در حال وقوع است. معمولا نمونه سازی برای عوامل انحطاط تمدنها را از روی روم باستان انجام می دهند. سه چهار فاکتور اصلی در این نمونه سازی وجود دارد. اول اینکه مشروعیت و کارکرد روندهای ایدئولوژیک کمرنگ می شود در نتیجه این عوالم برای ادامه اقتدار خود مجبور می شوند به سمت نظامی گری روی بیاورند. همان نشانه های بحران در اندیشه که بیان شد موجب می شود آمریکا برای تداوم اقتدار خود بیشترین کارکرد نظامی را از خود بروز دهد. آمریکای امروز اقتدار اقتصادی ندارد، هویت ایدئولوژیک هم از ابتدا نداشته است، تنها چیزی که برایش باقی مانده، اقتدار نظامی است و آن هم با اتفاقاتی مانند جنگ سوریه و یمن، ناکارآمدی خود را نشان داده است.

امپراطوری روم از پایان قرن اول میلادی دائما در حال کشورگشایی نظامی است و اتفاقا فیلسوفان تاریخ همین زمان را آغاز پایان امپراطوری روم می دانند.

مولفه دوم بحران اقتصادی است. بحران اقتصادی در قرن بیستم عمومیت پیدا کرده است و هر چند سال سیکلهای بحران های اقتصادی داریم. سیکل بحران 2008، سیکل بحران 1997، سیکل بحران 1973، 1929 و ... مسیر از کارانداختن اقتصاد موجود را پیش می برند. اینکه وضعیت اقتصاد به گونه ای شده است که از 1980 به بعد برای اینکه مانع نزولی شدن رشد نرخ سود سرمایه بشود، به اجبار نسخه سوسیال دموکراسی را کنار گذاشت نشانه ای از بحران است. نسه نئولیبرالیسم هم نتوانست رونق ایجاد کند و حتی نارضایتی اجتماعی هم ایجاد کرده است. مثل جلیقه زردهای فرانسه یا اعتراضات 2011 انگلستان یا شبهای مونیخ، یا فروپاشی اقتصادی یونان و ...

مولفه سوم تغییر ترکیب جمعیتی است. از درون عالم غرب مدرن، بافت جمعیتی و ترکیب جمعیتی در حال تغییر است. مولفه چهارم، بحران هویت است که در عالم غرب مدرن موج می زند. نگاهی به آثار نوشته شده در زمینه روانشناسی هویت یا جامعه شناسی هویت، این نکته را اثبات  می کند.

جمع بندی آنکه عالم غرب مدرن در وضعیت بحران انحطاطی به سر می برد و ما وقتی می خواهیم غرب شناسی کنیم باید این مساله را نقطه شروع کار خود قرار دهیم. البته باید این نکته را توجه کنیم که بحران انحطاطی یک روند است نه یک نقطه؛ از اوایل قرن بیستم شروع شده و ادامه دارد. همین دوران قابل تقسیم به دو دوره است؛ دوره اول از 1880تا1980 و دوره دوم از 1980 تا امروز. پس عالم غرب مدرن در درون خود یک دوران گذار را شروع کرده است که نشانه های ظهور یک تاریخ تازه را دارد. مثلا یکی از نشانه ها، ظهور نوعی دلدادگی معنوی است که بدیل سکولاریسم اومانیستی است.

ظهور انقلاب اسلامی هم به عنوان یک انقلاب طلیعه دار، در واقع چشم انداز فردایی که تاریخ به سمت آن حرکت می کند را نشان می دهد و این انگشت اشاره و نمایاندن چشم انداز، فارغ از سرانجام تجربه انقلاب اسلامی در ایران است.

برای اثبات بن بست اجتماعی آمریکا فهرست سوژه های قابل درک برای همه مردم نیز نیاز است. تدوین و تهیه فهرستی از موضوعات و سوژه هایی که در واقع داده های استنادی ادعای اصلی این مقال هستند و ناکارآمدیهای لیبرال دموکراسی در مدیریت جامعه و دنیا را در حوزه های مختلف نشان می دهند و نشانه های عینی فروپاشی آمریکا را نشان می دهند، برای نخبگان ضروری است. فهرستواره اولیه ذیل را همه نخبگان می توانند تکمیل کنند:

1- اقتصادی: سرمایه گذاری خارجی، بدهی خارجی، بحران دلار، واردات و تعرفه وارداتی، بیکاری، نیروی کار غیر بومی، بیمه، فساد سیستماتیک و پولشویی

2- معیشتی: بالابودن هزینه زندگی، تعهدات سنگین بانکی مردم، فقر، کارتن خوابی، اختلاف طبقاتی، عدم عدالت در توزیع امکانات و خدمات، کار زیاد،

3- اداری و حقوقی: ناکارآمدی اداری، فساد سیستماتیک و رشوه گیری، قوانین تبعیض آمیز (تبعیض نژادی قانونی)،

4- سیاسی: عدم اعتماد مردم به حاکمان، دموکراسی حداقلی، هزینه انتقاد از اسرائیل و ..

5- امنیتی: عدم امنیت در شب، خرید و فروش اسلحه، حوادث تروریستی.

6- فرهنگی: بحران هویت، بحران خانواده، خشونت نسبت به زنان و کودکان، بحران تنهایی، افسردگی و آمار خودکشی، موج اعتراضی نسبت به نگاه جنسی به زنان، مصرف زدگی، موج اعتراض به همجنسبازی (فرزندان بدون پدر یا بدون مادر)

7- اجتماعی: تحدید جمعیت و تهدید نسل، وضعیت مهاجرت پذیری، وضعیت بهداشت محیط، خدمات شهری، تجاهر به اعتیاد، وضعیت و شرایط تحصیل، ترافیک، آلودگی هوا

8- فکری و اندیشه ای: عدم ارائه تئوریهای جدید، نقدهای پست مدرنها نسبت به مدرنیته، انسداد نظری غرب.

اعترافات متفکرین پست مدرن منتقد غرب مدرن(بودریارد، لیوتار، دریدا، فوکو، رولان بارت، ژاک لاکان، مارکوزه، آدورنو، اورکایمر) و اذعان متفکرین خلاف جریان حاکم در غرب مانند سومبارت، گارودی و وجود نشانه های بحران انحطاطی و ناکارآمدی غرب در آثار نویسندگانی مانند کافکا و مارکز، موید این معناست.

بحران اجتماعی اروپا و آمریکا، بی شک ریشه های هستی شناختی و معرفت شناختی دارد که بدون خوانش آنها نمی توان ابعاد بحران عظیم اخیر را درک نمود.
انتهای پیام/

دیدگاه شما

Image CAPTCHA
کاراکترهای نمایش داده شده در تصویر را وارد کنید.

تازه ترین مطالب

پربیننده ترین مطالب