کد مطلب: 44986
تاریخ انتشار : 1399-03-12 08:34
شهبازی در نشست خبری گفت "اینها که میگویند فیلمنامه ضعیف است تدوین ضعیف است کارگردانی ضعیف است ارزش نقد رو پایین میاورند" و غیر مستقیم جایگاه خود را با استاد بی بدیل سینما - کوروساوا - قیاس کرد.

به گزارش ايلام بيدار ، جدا از بلوفی که صاحب اثر به خودش و فیلمش نسبت داد و اذعان داشت که " نقد اساسا برای مخاطب است.. نه سازنده اثر" و اینچنین در برابر نقد مقاومت کرد،بایستی گفت «طلا» بی نهایت با واژه ی خوب و قوام یافته فاصله دارد و فیلم بدی و توهین آمیزی است. بارز ترین دلیل ذلت فیلم عدم تعین و تمرکز در فیلمنامه است و سپس جایگشت آن به کارگردانی‌ست؛ شهبازی در نشست خبری گفت "اینها که میگویند فیلمنامه ضعیف است تدوین ضعیف است کارگردانی ضعیف است  ارزش نقد رو پایین میاورند" و غیر مستقیم جایگاه خود را با استاد بی بدیل سینما - کوروساوا - قیاس کرد، درحالیکه سوال همین اشخاص نازل کنندهٔ مرتبهٔ نقد را نتوانست متقن و از دل متن اثرش پاسخ دهد.



«طلا» اولین مشکلش بزرگتر از دهان حرف زدنش است؛ «طلا» چیست؟ - مرام نامهٔ نانوشته شدهٔ شخصیت‌هاست که مشکلات را برخود وارد می‌کنند؟ - یا اساسا مضمون طلا به کیستی شخصیت «طلا» باز می‌گردد؟ - فیلمنامه چقدر برروی طلا بودن مرام انسان ها، مضمون و یا شخصیت طلا که کودکی قاصر و عاجز است مانور می‌دهد؟ - آیا بن مایه  فیلم، بصورت محرک از دل کاراکتر طلا به روایت خود نقب می‌زند، یا از دل یک مشت دلار؟؟

- حفره بزرگ «طلا» این است که کدهایی لازمِ روایی را جایگذاری کرده است اما این کدها هرگز کفایت بیس رخداد هارا نمی‌کنند؛ به همین علت مخاطب از هرچیزی که در فیلمنامه زیارت می‌کند، در اصل به عین پرداخت مقدماتِ یک معضل برخورد کرده است، اما این کدها ابدا کفایت واکاویِ یک معضل را نمی‌کنند؛ نه شخصیت ها بُعدی حقیقی دارند؛ نه موقعیتها هویتی دلهره زا به خود می‌گیرند- در "مالاریا"؛ "دربند" و به ویژه "عیار١۴" کاملا شهبازی فضاسازی می‌کند و کاملا موقعیت را، برآمده از فرم قوام میدهد- اما در طلا چنین چیزی اصلا پدیدار نمی‌شود؛ و آن چیزی جز این نیست که شهبازی توانایی زیست در دنیای شخصیت هایش را مطلقا نداشته است.

 



به همین طریق-نه معضل شناسی- بلکه معضل زدایی می‌کند؛ زیرا نه بحرانی را شناسا می‌کند و نه روایتی آسیب شناسانه را مطرح و در موقعیت هایش سمپاتیک می‌کند. نبایستی با چنین پنداری اینچنین تصور کرد که نرمی روایتِ بی حاصلِ کنش و واکنش ها ذاتا برای یک اثر حکم برتری دارد، بلکه حکم اصلی، نحوهٔ چگونگی این رخداد هاست. حال سوال: چه چیزی و براساس چه عیاری این آهستگی و پیوستگیِ حوادث ملموس می‌شود؟ 

مخاطب نموداری از شخصیت شناسی‌های کذا برای موشکافی پیرنگ را ندارد و تسلسلی از رخدادها برای چیستیِ پلات فیلم به وی معرفی نمی‌شود؛ مثلا اگر بخواهیم از دل شخصیت‌ها پیرنگ را جستجو کنیم؛ می بینیم براساس هیچ مرامی و منشی از دل اعتراض اجتماعیِ کارگران-با یک تعارف خشک و خالی -منصور از کار بیکار می‌شود؛ بدون هیچ بیسی با دریا تردد می‌کند- که تازه گمان میرود همسرش است، اما متوجه می‌شویم که بصورت عُرفی و معمول هیچکس باهم بودن این دو را به این وضع متوجه نیست، حال دریا از منصور آبستن است،اما از بارداری خود هراسی حسی ندارد، مقطعی ایست، و کاملا مُـذَبذِب رفتار می‌کند. چرا که فیلمنامه بیش از این حرفها مُمســک(بخیل) است.

 



از طرفی دریا به چه دلیل درونی‌ی بارداریش را حتی برای منصور (که شوهرش نیست اما بچه از اوست!!) کتمان میکند؟...این میزان بی مسئولیتیِ پدرش در حسابرسی پول ها و نظارت بر دخترش چطور این میزان سمبَل می‌شود که نمی‌فهمیم آیا منصور در قتل وی دست داشته است و یا پدر از باز بودن درب انبارش سکته کرده است؟... از آنطرف پدربزرگ مذبوح خانواده چطور متوجه پرونده قتل فرزندش شده است؟- هویت و کنشش چه قدر تاثیرگذار است؟- بیننده خود می‌بیند که دریا این پیشنهاد مضحک و مسخره را به منصور می‌دهد - و با احتساب اینکه قرار بوده مراقب منصور باشد، اما مخاطب صرفا نشستن و چت کردن اورا میبیند.در نهایت نیز بیننده وقتی پدربزرگِ مفلوک،بی هویت و مضحک قصه-که صداش اصلا ملموس نمیشود-فرضیه قتل پدرش-که اصلا برای شناسا نشده است) را مطرح میکند. و حال دریا یک گریۀ مغموم و درون ریز می‌کند-چرا؟!

 

ماجرای مغازه و بیزنسِ از پخت سوپ نیز مسخره است؛ کدام بیزنسی با مغازۀ سوپ در تهران اینچنین میتواند خوش بینانه پیشرفت کند؟...کاراکتر رضا چه منیت و محرک زیستی‌ دارد که حال سرباز بودن و پایۀ شراکت بودنش را می بینیم؟ ؛ از آنطرف لیلا (با بازی تصنعی و بد طنازطباطبایی)- ابدا پرداخت ندارد ؛ مخاطب هیچ بیسی از این کاراکتر نمیبیند، چرا که این پولی که در آغاز فیلم از آن دم میزند از کجا آمده است؟- انگیزه و نقشه از زدن مغازۀ سوپ-اگر هدفش چنین باشد- چیست؟!! - برای چه اگر با قصد بیزنس حرفهٔ سوپ را انتخاب می‌کند و اگر از لحاظ درونی محتاج پول است با یک سوءتفاهم ساده مانند بچه ها، خودرا اخراج، و یا حتی قبل‌تر از آن، بی دلیل با منصور- که پرخاشگریِ او نیز ملموس نیست- جدل می‌کند؟، تا بعنوان بیزنس به سوپ برسد؟؛ اگر هدفش احداث مغازهٔ پخت و پز سوپ باشد انگیزه اش چیست؟-بااین اسلوب می بینیم نیازشناسی و بیس انگیزشیِ کاراکترها عقیم و لئیم است و بسیار ملالت آور دوربین و فیلمنامه یکی به نعل و یکی به میخ میزند !



حال عشق دریا چقدر ملموس است که اینچنین کمک منصوری میکند که گوییم پدرش را کشته است؟ و یا چرا آبستن بودن خودرا بیان نمیکند!؟؛، منصور نیز معلوم نیست چرا بعد از مرگ پدر دریا ناپدید میشود...مگر کاری کرده است ؟، تکلیف چیست؟...اکنون بالاخره منصور مقصر است یا خیر؟!. فرم متناسب با حقیقت درحالی‌ست که برای مرگ پدر بایستی از دوستان پدرمتوفی تحقیقات بعمل آورند نه دوستان فرزندش، منصور به ناگاه مقصر همه چیز میشود.



چرا اندک وجدانی هیچ کدام از کاراکتر ها ندارند! - مثلا اگر دریا از مرگ پدرش معذب است، چرا هیچ فعل و انفعالی در کنش هایش دریافت نمیشود که حال با دلارها بگرید؟! - از انطرف منصور چرا اینقدر به طلا وابسته است؟-پیام و محرک پیش‌برندهٔ اینکه مچ زن برادر خود را بگیرد چیست؟ این مساله چقدر در فیلمنامه دغدغه وی در بطن فیلم است؟! چرا برادرش با آگاهی از وضع دخترش در دادگاه حاضر نمیشود؟ - فرااز اینکه ذاتا ماجرای طلا، زن برادر و دوست پسرش و آن پادویی که آمار به پلیس ها داد به کل اضافه؛ ابتر؛ خنثی و لئیم النفس است - در کدام یک از سنت ها و یا حتی سبک و ساختار ایرانیزۀ زیستی ایرانیان چنین زن داداشی در شماتیکی ولنگارگونه و هرزهٔ خود توانسته است به انتظام ناخودآگاه و فکری ما بطور معمول رسوخ کند که حال شهبازی از پس ناداستان خود چنین چیزی را بدون حتی ذره ای ضرورت و دقت در پرداخت بیان می‌کند؟!



پس تمام این اتفاقات چرا منصور قصد فرار - که یک انتخاب بعید و دور است- را دارد؟..این فرار یعنی او پدر دریا رو کشته؟، پس چرا در صحنه های قبل در برابر دریا این قضیه را کتمان میکند؟! - منصور و اساسا (کاراکترها) اصلا خاکستری نیستند که حال بخواهند موضعی رئالیستی به خود بگیرند. وی چرا طلا را با خود برمیدارد و میبرد ؟!! - اصلا چرا کسی-حتی فیلمساز- بفکر طلا نیست؟!. حال موضوع اینجاست که پدر بی‌هویت و بی مسئولیتش-که صرفا ماکت یک آدم است تا یک پدر! - چطور با منصور همراه این سفر پدر خطر میشود؟!! - چرا محیط متوحش، ناامن و بی قانون قاچاق را برای طلایی که با مریضیِ لاعلاجی دست و پنجه نرم میکند سم نمیداند؟! - اصلا اگر دلارها به منصور رسیده است و کنون در دسترس اوست؛ چرا منصور پول درمان طلا را به پدرش نمیدهد و خود تنها فرار کند؟!



با این قرائن فیلمنامه «طلا» بشدت بی پایه، گیج، تک ساحتی و بی مرام است، شرف روایت ندارد، موضعش شأنیت ندارد، در رکاکت محض قصۀ سطحی خودش را جلو میبرد؛ انزجار آفرین است و هرگز سمپات با هیچکدام از کاراکترها رخ نمیدهد- شهبازی دوربین POV خود را به روایت نداشته و کانسپت مفقودۀ خودش-از چشمان منصور-حقنهٔ میکند ، ولی کاملا با کاراکترها و مصائب شان در تعارضی غرق غلو شده در خرقهٔ مثلا روشنفکران است و این کاملا گویای یک عقب گرد آشکار برای آقای پرویز شهبازی ای است که بهتر است برای مدتی چیزی نسازد.. تا دگرباره تک تک سلول های داستان خودرا قبل ساخت آن، حس کند.

تازه ترین مطالب

پربیننده ترین مطالب